بادبزن دلم |
برای خوشبخت زیستن باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.
|
|
بلاگ من
![]() می توانیم مرکز تندباد حادثه ها باشیم ...
در آنجاست که هیچ بحرانی ما را از پای در نخواهد آورد .... هیچ طوفانی نیست که خود را تخریب کند . در طوفان عشق, پیچیدن زیباست . من غلام قمرم,غیر از قمر هیچ مگو پیش من سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو,جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر,هیچ مگو منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
دوستان من
آمار وبلاگ
اونایی که الآن مهمون خونه’ دلم هستند:
تعداد کسانی که مهمون خونه’ خودشون بودند: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
ازدواج
زمان : اول آذرماه سال ۱۳۸۶ ساعت ۷:۳۰ صبح مکان : دفتر ثبت ازدواج، میدان فاطمی، میدان گلها، ابتدای ...! |+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 5 دی1386 | موضوع: عشقم ...
به نام عشق تک و تنها ، توی خیابون ! ... توی این ترافیک سـرسام آورآدمها ، باز به یاد بادبزن دلم میافتم!! خیلی وقته که ازش خبر ندارم ... یادش بخیر! ... اون دفترچه و اون قلم! ... اون خونهء آب و جارو شده و دوستانی که تنهام نمی گذاشتند ... خسته شدم از این تنهایی! ... احساس رخوت می کنم !! این سکوت درونم پس کِی می خواد شکسته بشه؟!! ماشین پشتی برام نور بالا میندازه ! ... نورش رو احساس نمی کنم ... عمرش به کوتاهی شعلهء یه کبریته که تو تاریکخونهء ذهنم سوسو میزنه !! صدای زنگ موبایل من رو از عمقم به سطح میرسونه!... یک خانم داره در مورد آگهی پریروز ازم سوال میکنه: " خانم شما سفارش هم قبول می کنین!" ... ازش خواهش می کنم بیاد و کارهام رو از نزدیک ببینه ... و گوشی رو قطع می کنم ... باز به یاد خودم میافتم !! ... دیروز با این دفترچه و قلم و این صفحهء مجازی و دوستانش ، آرزوهام رو تصویر می کردم ! ... امروز اما دیگه قلم رو کنار گذاشتم و با قلمو و رنگها افتادم به جون در و دیوار خونه و ظرف تلقی شکلات آیدین و فرشته های کوچولوی گچی و قوری سفال ... وقتی با رنگ ولعاب آرزوها وخیالاتم رو نقش میزنم ! ...وقتی تموم میشه!... وقتی به آرزوهای رنگ شده ام ، نگاه میکنم ! ... خوشم میاد ... یعنی اینها رو خودم درست کردم؟!! ... خداجونم ! حالا با این آرزوها چی کار کنم؟! به چه کسی باید تقدیمشون کنم؟!! به کی باید هدیه کنم؟!! یادمه هوس کرده بودم با قالیچهء معراج برم فضا !! ... امـا تازگیها پناه بردم به زیر زمین خونه! ... چه فرقی میکنه؟!! چه توی فضا ، چه زیر زمین ؟!! دارم از کی فرار می کنم؟!! میرسم خونه و سریع میرم زیرزمین ... پشت میز ، روی اون چهارپایه میشینم و همینجور که با قلم ضربه میزنم به گلدون ، به دونه های برف که آروم آروم روی زمین فرود می آیند ، خیره میشم!! ... به متانتشون غبطه می خورم ! ...اونها رو تحسین میکنم، چون با اینکه از بالا به پائین می آیند ، ولی صلابتشون رو حفظ می کنند!!
غروب نزدیکه! ... گرگ و میش هوا و هوهوی شوفاژخونه ، من رو دچار توهم می کنه!! ... این هوای تاریک و اصوات دلخراش ، اذیتم می کنند! ... میترسم ... شروع می کنم به زمزمه کردن یک ترانه ! ... اینجوری کمی هم از این توهم و تنهایی بیرون میام : عشق من مثل یه کوهه تو ببین چه با شکوهه یه کم تینر میریزم توی رنگ و باز قلمو رو برمیدارم ... عشق تو مثل سرابه عمر کوتاه یه خوابه باز به یاد بادبزنم میافتم! ... چقدر دوست داشتم یک روز عشق رو توی این صفحه ، تعریف کنم!! ... آخه همیشه با اسم اون اینجا شروع کردم ... یک عشق زیبا ... یک عشق مملو از جلال و جبروت ... یک عشق مثل کوه !! ... استوار و همیشگی ...! ولی نشد ... چرا؟!! آخ !!! باز اکلیل زیاد ریختم توی این روغن جلای وامونده !! با خودم فکر می کنم چه جوری میشه عشق رو توی این تابلو بگنجونم؟!! ... سعی می کنم رنگها رو درست انتخاب کنم تا بتونم منظورم رو بهتر به بیننده القاء کنم! 2-3 ساعت کارم طول میکشه ! ... قلمو رو زمین میذارم و با هیجان به عشقم نگاه می کنم!! یعنی مشتری یادش میمونه که از عشق من خوب مراقبت کنه؟!!.... |+| نوشته شده توسط سحر در شنبه 23 دی1385 | موضوع: هوس !
به نام عشق تصمیم گرفتم که درِ گوشهام رو ببندم و دیگه اجازه ندم تا هیچ فکری، تخیّلاتم رو به بازی بگیره! هوس کردم که این مغز بیچاره رو ببرمش مرخصی ... طفلکی دِق کرد از بس که فکر کرد ... هوس کردم برم شمال ... که یک صبح نم زدهء پائیزی، توی جاده ای که رو به جنگله و جیرجیرکها سعی میکنند تا گلوی سکوت رو فشار بدهند تا بلکه جلوی نفس کشیدنش رو بگیرند، دستهام رو توی جیبم بکنم و بی خیال توی جادهء خدا قدم بزنم و شاهکارهاش رو بشمرم !! ...
که آفرین و احسنت بگم به اینهمه ابتکار و خلاقیتش ... که هرکدوم از این شاهکارهاش در نوع خودش واقعاً شاهکاریه! هوس کردم برم فضا! ... تا خالی از همه چیز بشم و کمی بی وزنی رو احساس کنم ... هوس کردم تا یک دعوتنامه برای خدا بفرستم و ازش بخوام، هرچی که دستش هست به اندازهء این دل کوچیک من بذاره زمین و بیاد پیشم ...! تصمیم گرفتم تا ازش خواهش کنم که اونهمه عظمت و بزرگیش رو توی کالبد یک پیرمرد مهربون جا کنه و یک لباس سفید بپوشه و به خودش عطر بهشت بزنه ! میدونم وقتی خدا رو ببینم، دیگه ذرّه ای تحمل ندارم ... میپرم توی بغلش و های های گریه می کنم... آخ که چه بوی بهشتی میده این نازنینِ دوست داشتنی ! هوس کردم که خدا بشینه روبروی من و من براش حرف بزنم ... او هم فقط سکوت کنه ... فقط !! حالا از کجا بگم؟! ... از کدوم آرزو شروع کنم ؟! ... همش از این میترسم که دستپاچه بشم ... هوس کردم که خدا آروم نگاهم کنه و من جواب سوالهایم رو توی چشمهای او پیدا کنم ! هوس کردم که سرم رو بذارم رو پاهاش و او دست بکشه روی موهام و بهم بگه که هنوز دوستم داره ... که با همه ء حقارتم، هنوز کمکم می کنه ! هوس کردم که توی نورانیّت خدا غرق بشم ... تا شاید این افتخار نصیبم بشه که جزئی از خودش بشم ... تصمیم گرفتم که سوار قالیچهء معراج بشم و برم توی آسمونها ... تا از اون بالا، کوچیکی ِ خودم و آرزوهام رو به نظاره بشینم ! تصمیم گرفتم تا قبل از سفر، عشق و صبر و استقامتِ پدر و مادرم رو براشون به ارث بذارم ... که خاطراتم رو یادگاری بین دوستانم و اونهایی که دوستشون دارم تقسیم کنم ... چون دیگه مطمئنم دوباره هوس نمی کنم که برگردم زمین ... |+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 27 مهر1385 | موضوع: انتظار ...
انتظار کلمه ای که چند وقته مسحورش شدم ... کلمه ای که انگاردرد لذت بخشی رو بهم تزریق می کنه و جرأت جسارت در مقابلش رو ندارم ! کلمه ای که تمام لحظه هام رو پر کرده و من مجذوب سکون نونـش شدم ! ... نفهمیدم که چه موقع کسرالفـش مثل یک سُرسُره زیر پام نشست و من رو به گودی نون هُـل داد؟!! ... و حالا مدتهاست که اسیر دایرهء وجودش هستم ... او یک یاغی ِ با محبّـته که از تنهائی ، خودش هم خسته شده! ... واسهء همینه که دست از مهمان نوازی بر نمیداره و من رو پیش خودش موندگار کرده ... سکوت و صبر و لبخند ، آخرین چاره ها و تقلـّاهای من شدند در مقابل سرکشیهای " نون" ، تا بلکه بتونم خودم رو از این بندگی رها کنم ! شبها موقع خواب ، تقویم نورانیم رو باز می کنم و برای یکی از ستاره ها لالائی میگم تا خوابش ببره ... خودم هم تا صبح میشینم و دعا دعا می کنم که وقتی خواستم برای آخرین ستاره قصه ء خواب رو بخونم ، ساکن این برزخ نباشم ... چند روزی هم هست که صبحها ، وقتی می خوام آروم بگیرم ... خنکی پائیز سرشوخیش رو با من باز می کنه و صورتم رو قلقـلک میده و خواب رو ازم میدزده !! امسال پائیز هم که حال و هوای دیگه ای پیدا کرده و بوی نون سنگک تازه و حلیم داغ دم ِغروب ، قاطی ِ مهربونیهای مهر شده و وقتی بانگ ربّنا بلند میشه ... این قلب واموندهء من از شدت اشتیاقش هی درکوب این سینه ء تنگ رو میزنه و تنم مور مور میشه ... و باز یادم میافته که دست و پا بزنم و فقط از خودش بخوام که نجاتم بده ! که از سکون و رکود " نون" و از شک و تردیدهای " ت" ، " ظ " و " الف " نجاتم بده و من رو به آرامش " ر" برسونه ... نمیدونم تا به حال " انتظار" چشم به راه مونده تا لمس کنه و بفهمه که من چی میگم؟!! نمیدونم ... |+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 3 مهر1385 | موضوع: خودم !
به نام عشق بعضي وقتها كه دلم شور ميزنه ... احساس مي كنم كه يه چيزي رو يه جايي جا گذاشتم و گمش كردم ... انگار كه چيزي ازم كم شده باشه ! ... يه جور حس دلتنگي براي ... وقتي مرور مي كنم ، تازه متوجه ميشم كه چقدر دلم براي خودم تنگ شده ! ... چقدر از خودم بيخبر بودم ! ... چند وقته كه سراغش رو نگرفتم؟!! بيقرار ميشم و ميرم دنبالش ... تمامي وجودم رو ميگردم ! ... اندروني ، بيروني ، سرداب و ... تا بالاخره توي پستو پيداش مي كنم ...
يه گوشه چمباتمه زده و زانوهاش رو بغل كرده ! ... معلومه كه خيلي وقته اون گوشه منتظر نشسته و چشم دوخته تا من يادش بيافتم و سراغي ازش بگيرم ... موهاي ژوليده و نامرتبش ، دورش ريخته و بغض خاك گرفتهء گلوش هنوز نشكسته و به اميد يك تلنگره تا ... الماسهاي بارون حلقهء چشمهاش رو طواف مي كنند ولي جرأت پائين آمدن ندارند ... لبهاي ترك خوردهء رو به پائينش دغدغهء باز شدن دارند و زبانش مجالي مي خواد براي چرخيدن و گفتن از سالهاي طولاني تنهايي و بي كسي !! امّـا نيازي به گفتن نيست ! ... خط نگاهش تيريست كه به وجودم مي خوره و تمامم رو آتيش ميزنه ! الهي بميرم براي خودم ... اون روزي كه داد زدم سرش و بيخيال از كنارش گذشتم ... اون روزي كه براي هميشه خزيد توي اين پستو و روزهء سكوت گرفت ... اون روز ، يك دختر شاداب و سرحال بود و هنوز خنده از لبهاش نيافتاده بود و شيطنتهاش ، آدم رو به وجد ميآورد ... يادش بخير ... اون روزا با حرف زدنهاش دل مي برد و هر روز با مداد رنگي ، آرزوهاش رو نقاشي مي كرد ! نقاشيهاش هميشه بوي ياس ميداد و رنگها چه خالصانه در كنار هم به صفا نشسته بودند ... درياي خوشبختيش بيكران بود و ساحل انتظارش چشم به راه موجهاي اميد ! ... تا از اونها جون بگيره و نفسي تازه كنه ... آسمونهاش هميشه آبي بودند و چمنهاش هميشه سبز ... هنوز خوب يادمه كه خورشيد هيچوقت حضورش رو از آسمون تابلوهاش دريغ نكرد ! ... ولي من چي؟!! چي شد كه فراموشش كردم ؟! چرا هيچوقت ازش نپرسيدم " تو چي دوست داري؟ " ، " تو چي دلت ميخواد ؟ " ؟! چرا هيچوقت نخواستم بدونم كه آرزوهاش چي هستند ؟! چه شكليند ؟! يا چه بو و مزّه اي دارند ؟! چرا خودم رو گم كردم ؟! ... دلم براي خودم ميسوزه ... بيچاره نميدونه كه الآن كجاي دنيا قرار داره ؟! ... وظيفه اش چيه ؟! ...يا بايد چي كار كنه ؟! واي خدايا ! ... من با خودم چه كردم ؟! زانو ميزنم جلوش و ازش تمنـّا مي كنم تا باهام حرف بزنه ... تا بگه اون چيزهايي رو كه مدتهاست سر زبونش موندند ... گريه ام ميگيره و به التماس ميافتم ... امـّا او ... غبطه مي خورم به استقامتش در سكوت كردن ... بيچاره من ... بيچاره خودم ! |+| نوشته شده توسط سحر در شنبه 11 شهریور1385 | موضوع: امروز رو به نام من نوشتند ...
به نام عشق بالاخره امروز رسید ! ... تقویم تاریخ باز ورق خورد تا برگی از خودش رو به من هدیه کنه ! 7 سین رو چیدم و مقابلش نشستم و منتظرم تا تحویل سال جدید ... تفألـی میزنم به حضرت حافظ و ... ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مَرَود از یادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
به ماهیهای قرمز توی سفره خیره شدم ، مشامم پُـر شده از بوی سیر و سماق و سبزه ... به یاد دکتر شریعتی میافتم که می گفت : " نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟! ... ولی اینقدر مطمئنم که بی هیچ نیستم ! " آرام و ساکت با خدای خودم نجوا می کنم ... خداجونم! ای همراه همیشگی لحظه های من ... چقدر دوستت دارم ! چقدر تو پرستیدنی هستی نازنین ! چقدر تو خوبی ... خداجونم! هیچوقت نرسه اون روزی که من گرمی عشق و حضور تو رو در کنار خودم از یاد ببرم ... اجازه نده که محبتها و خوبیهات رو فراموش کنم ! مهربون! به خاطر همه چیز ازت ممنونم ... چیزی به لحظهء تحویل باقی نمونده ! ... دعای تحویل رو توی دلم زمزمه می کنم ... یا مقلـّب القلوب والابصار یا مدّبرالـّیل و النـّهار یا محوّل الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال ساعت ، 9:30 دقیقهء بامداد رو بهم نشون میده ! ... خورشید 19 مرداد بازطلوع کرد و برای من یک بهار دیگه رو به ارمغان آورد ... قلم و کاغذ بر میدارم ... میخوام که همهء دوستانم رو به جشن بیست وششمین بهارزندگیم دعوت کنم! سلام دوست خوبم ! امروز می خوام به اولین قاصدکی که می بینم این نامه رو بدم و بعد بسپرمش دست باد تا بیاد و تو رو به جشن برگی جدید از زندگیم دعوت کنه ! ... پس فقط امروز قاصدک رو رد نکن ! سحر |+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 19 مرداد1385 | موضوع: عقربه ها ...
به نام عشق چند وقتی هست که دقیق شدم به این روزگار و آدمهاش ... تو کوچه و خیابون که راه میرم ... آدمها رو که نگاه می کنم ... همشون برام یه علامت سوال گُنده هستند!! اغلب اخمها رو تو هم کردند و سرشون پایینه! ... راه رفتن آدمها هم دیگه از فرط عجله بیشتر به دویدن شباهت داره!! بعضی وقتها فکر می کنم شاید به خاطر گرمای این روزهای تابستونه! ... ولی خوب که دقیق میشم ، میبینم که با چهره های صبحهای بارونی پائیز یا غروبهای سرد زمستون هم زیاد فرقی نمی کنه! این روزها دیگه نمی تونی راننده های مسافرکش رو از بقیه تمیز بدی! ... یه مسابقه که مقصدش بهشته ... بعضی وقتها خودم هم از این مسابقه بی نصیب نمیشم و نمیدونم چرا اینقدر برای رفتن به بهشت عجله میکنم؟!! تازگیها زندگی ما آدمها هم شده مثل رانندگیمون ... به قول یکی از دوستان : " هـِی فـُلانی، ترمز اون وسطیه ها!!"
آره ، خیلیهامون یادمون رفته که ترمزی هم هست که باید یه موقعهایی پات رو روش بذاری ... که برای چند لحظه هم که شده توقف کنی ، مجالی بدی به این سینه ای که پـُر شده از نفسهای نیمه تمومی که تا بالا نیومده ، مجبور شدی قورتشون بدی ! ... که برای چند دقیقه آروم بشینی ، صبر کنی ، سکوت کنی ... فکر کنی !! ترمز رو گذاشتیم برای ثانیه های آخر ... تازه اگه شانس بیاریم و راهی سرزمین دیگه ای نشیم!! امـّا باز هم برامون درس نمیشه ... اینبار گاز رو بیشتر فشار میدیم ، سرعتمون رو زیادتر می کنیم ... بی توجه از کنار تابلوهای راهنما رد میشیم ... به التماسهای بقیه ، که هـِی بهمون میگن :" تُـند نرو تُـند نرو" ، اهمیتی نمیدیم ! ... میاُفتیم توی دست انداز، سرمون محکم می خوره به سقف و دردمون میگیره! ... خون از دماغمون راه میاُفته و شوری ِ اون رو زیر لب احساس میکنیم ... ولی انگار از این درد کشیدن لذت میبریم !!! ... بازم یه دنده بالاتر و ...
هـِی این راه رو طولانی تر می کنیم ... روزی هزار بار می خوریم به بن بست ... خسته و خسته تر میشیم ! ... امـّا نه ، انگار سماجت در تکرار اشتباهاتمون یه مزّهء دیگه داره !! دیگه این عجله کردنها شدند چاشنی لحظه هامون ... یه شبه عاشق میشیم ... انتظار هم داریم که زود عاشقمون بشن! توقع داریم که تو یه چشم بهم زدن ، معشوقمون خودش رو مطابق خواسته های ما بکنه ... عجله داریم که رهِ صد ساله رو با چند تا قدم فیلی طِـی کنیم!! توی رویاهامون ، خودمون رو صاحب یه زندگی ایده آل میبینیم و فردا صبح هم انتظار داریم که توی کاخ رویاهامون بیدار بشیم و خدا اون زندگی ایده آل رو بدون هیچ کم و کسری ، دو دستی تقدیممون کنه !! آره! ... عجله داریم که فاتح دنیا بشیم ! اگر هم نشد اون چیزی که ما می خواستیم ، مُـچاله میشیم تو خودمون و تازه یادمون میاُفته که فکر کنیم! ... فکرایی که دیگه الآن وقتشون نیست ... انگشت اعتراض و اتهام رو به طرف هر کسی میگیریم به جز اونی که باید! ... اونوقته که حتی زندگی رو لایق نفس کشیدن هم نمی دونیم! چند نفری هم هستند که تو این وادی نه عجله دارند و نه معناش رو میدونند! ... یا دنده خلاصند و یا زدند به خاکی و توی توقف کامل مسابقهء عقربه ها رو تماشا می کنند ... ساعت شنی زمان هم تنها گـَرد پیری رو به چهره هاشون می پاشونه ! ... دیروز و امروز و فردا براشون هیچ توفیری نداره ... اونها فقط می خوان بدونند که کدوم عقربه به فینال میرسه!! ... ولی این رو هم نمی دونند که در نهایت این خودشون هستند که به جام طلائی ِ تعـفـّن و پوسیدگی بوسه میزنند ... هوا هنوز گرمه! ... خورشید زُل زده تو چشمام ! ... عجله دارم که برسم ... |+| نوشته شده توسط سحر در شنبه 31 تیر1385 | موضوع: |
|
|