تبليغاتX
بادبزن دلم
برای خوشبخت زیستن باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.
عقربه ها ... 

به نام عشق

 

چند وقتی هست که دقیق شدم به این روزگار و آدمهاش ...

تو کوچه و خیابون که راه میرم ... آدمها رو که نگاه می کنم ... همشون برام یه علامت سوال گُنده هستند!!

اغلب اخمها رو تو هم کردند و سرشون پایینه! ... راه رفتن آدمها هم دیگه از فرط عجله بیشتر به دویدن شباهت داره!!

بعضی وقتها فکر می کنم شاید به خاطر گرمای این روزهای تابستونه! ... ولی خوب که دقیق میشم ، میبینم که با چهره های صبحهای بارونی پائیز یا غروبهای سرد زمستون هم زیاد فرقی نمی کنه!

این روزها دیگه نمی تونی راننده های مسافرکش رو از بقیه تمیز بدی! ... یه مسابقه که مقصدش بهشته ...

بعضی وقتها خودم هم از این مسابقه بی نصیب نمیشم و نمیدونم چرا اینقدر برای رفتن به بهشت عجله میکنم؟!!

تازگیها زندگی ما آدمها هم شده مثل رانندگیمون ...

به قول یکی از دوستان : " هـِی فـُلانی، ترمز اون وسطیه ها!!"

 

                        Speed  

 

آره ، خیلیهامون یادمون رفته که ترمزی هم هست که باید یه موقعهایی پات رو روش بذاری ... که برای چند لحظه هم که شده توقف کنی ، مجالی بدی به این سینه ای که پـُر شده از نفسهای نیمه تمومی که تا بالا نیومده ، مجبور شدی قورتشون بدی ! ... که برای چند دقیقه آروم بشینی ، صبر کنی ، سکوت کنی ... فکر کنی !!

ترمز رو گذاشتیم برای ثانیه های آخر ... تازه اگه شانس بیاریم و راهی سرزمین دیگه ای نشیم!!

امـّا باز هم برامون درس نمیشه ... اینبار گاز رو بیشتر فشار میدیم ، سرعتمون رو زیادتر می کنیم ... بی

توجه از کنار تابلوهای راهنما رد میشیم ... به التماسهای بقیه ، که هـِی بهمون میگن :" تُـند نرو تُـند نرو" ، اهمیتی نمیدیم ! ... میاُفتیم توی دست انداز، سرمون محکم می خوره به سقف و دردمون میگیره! ... خون از دماغمون راه میاُفته و شوری ِ اون رو زیر لب احساس میکنیم ... ولی انگار از این درد  کشیدن لذت میبریم !!! ... بازم یه دنده بالاتر و ...

 

       speed

 

هـِی این راه رو طولانی تر می کنیم ... روزی هزار بار می خوریم به بن بست ... خسته و خسته تر میشیم ! ... امـّا نه ، انگار سماجت در تکرار اشتباهاتمون یه مزّهء دیگه داره !!

دیگه این عجله کردنها شدند چاشنی لحظه هامون ...

یه شبه عاشق میشیم ... انتظار هم داریم که زود عاشقمون بشن!

توقع داریم که تو یه چشم بهم زدن ، معشوقمون خودش رو مطابق خواسته های ما بکنه ...

عجله داریم که رهِ صد ساله رو با چند تا قدم فیلی طِـی کنیم!!

توی رویاهامون ، خودمون رو صاحب یه زندگی ایده آل میبینیم و فردا صبح هم انتظار داریم که توی کاخ رویاهامون بیدار بشیم و خدا اون زندگی ایده آل رو بدون هیچ کم و کسری ، دو دستی تقدیممون کنه !!

آره! ... عجله داریم که فاتح دنیا بشیم !

اگر هم نشد اون چیزی که ما می خواستیم ، مُـچاله میشیم تو خودمون و تازه یادمون میاُفته که فکر کنیم! ... فکرایی که دیگه الآن وقتشون نیست ... انگشت اعتراض و اتهام رو به طرف هر کسی میگیریم به جز اونی که باید! ... اونوقته که حتی زندگی رو لایق نفس کشیدن هم نمی دونیم!

چند نفری هم هستند که تو این وادی نه عجله دارند و نه معناش رو میدونند! ... یا دنده خلاصند و یا زدند به خاکی  و توی توقف کامل مسابقهء عقربه ها رو تماشا می کنند ... ساعت شنی زمان هم تنها گـَرد پیری رو به چهره هاشون می پاشونه ! ... دیروز و امروز و فردا براشون هیچ توفیری نداره ... اونها فقط می خوان بدونند که کدوم عقربه به فینال میرسه!! ... ولی این رو هم نمی دونند که در نهایت این خودشون هستند که  به جام طلائی ِ تعـفـّن و پوسیدگی بوسه میزنند ...

 

هوا هنوز گرمه! ... خورشید زُل زده تو چشمام ! ... عجله دارم که برسم ...

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه 31 تیر1385 | موضوع:
کودکی ... 

به نام عشق

 

خداجونم!

چقدر این بچه ها ساده و بی تکلّـفند!

چقدر همه چیز رو ساده می بینند! ... ساده نفس می کشند! ... ساده قدم برمی دارند!

چه زود به گریه می افتند و چه زود خندشون می گیره!

چقدر کم توقع و قانع هستند! ... تمام آرامششون توی لالائیهای مادر و آغوش گرم پدر خلاصه میشه!

همهء دنیاشون اون عروسکهای موزیکاله که مامان کوک بکنه و بالای سرشون پروانه بشن و بچرخن! ... تا از چرخیدن اونها تعجب بکنند و از سر شوق دست و پا بزنند وجیغ بکشند!

 

Kid

 

یا یک پازل توپِ گردِ قرمز که بشینند و هِی فکر کنند که چه جوری این تکه ها رو کنارهم بچینند تا توپ درست بشه!

رسیدن به خواسته هاشون به کوتاهی رسیدن کلید به دست سیندرلاست! ... به موشهای سیندرلا افتخار می کنند و حاضر نیستند سر لوسیفر به تنش باشه!

از دست تام دلخور میشن که چرا اینقدر جـِری رو اذیت می کنه! ... بعضی وقتها هم از دست جـِری کُفرشون در میاد که برای فرار از دست تام اون هاپو گنده رو به جونش میندازه!

از خونسردیهای پلنگ صورتی لجشون میگیره و از این تعجب می کنند که چه جوری اون گرگه با اینکه هِی میشینه و فکر می کنه ولی همیشه نقشه هاش خراب از آب در میاد و  نمی تونه اون شتر مرغ رو که میگ میگ میکنه، بگیره!!

چقدر قشنگ خاله بازی می کنند ... تو خاله بازیهاشون چه زود شبهاشون تموم میشه و چقدر روزهاشون طولانیه! ... چه خاکی و بی تعارفند! ... قابلمه هاشون همه از جنس پلاستیکه و غذاشون از یه عالمه آب با دو سه تا نخود که مامان بهشون داده، درست میشه! ... نه بهش زعفران می زنند و نه روغن کرمانشاهی! ... نوشابه هم نمی خورند! ... بشقابهاشون که از نعلبکی هم کوچیکتره روی یه روزنامه می چینند و ...!

ولی عجب صفایی داره سفرشون!

دیدی وقتی دکتر کوچولو میشن اصلاً آمپول زدنشون درد نداره!!

از راه رفتن یه مورچه روی دیوارتعجب می کنند و برای اینکه بهتر بینند اونقدر بهش نزدیک میشن که چشماشون چپ میشه و آدم خنده اش میگیره!

بعضی وقتها هم ادای بزرگترها رو در میارن و هِی اون دستهای کوچولوشون رو توی هوا بهم می زنند تا شاید پشه ای زیر دستاشون لِـه بشه!

از همّت بلندشون خوشم میاد ... وقتی می خوان راه رفتن رو یاد بگیرن، از زمین خوردن پروایی ندارن! ... وقتی هم زمین می خورند بدون اینکه گریه کنند ، باز هم بلند میشن ... چون هدفشون براشون مقدسه!

توی دعواهاشون حاضرند که ازحق خودشون هم بگذرند! ... آخه نمی خوان همبازیشون رو از دست بدهند! ... چون حفظ رابطه براشون مهمتره!

دیدی وقتی پلیس میشن، چقدر با فداکاری از حق مظلوم دفاع می کنند و چه سرسختانه در مقابل ظالم می ایستند؟! ... براشون مهم نیست که خلاف طرف چیه! .. اونها فقط میخوان که گوشهء عدالت نپره!

برای اونها خلافکارترین آدم رو زمین هم دزدها هستند! ... دیگه جانی ، قاتل، رشوه گیر و رباخوار، هیچ کدوم براشون معنا نداره!

رفتارشون مملو از خلوصه! ... اگه دوست نداشته باشند، بغلت نمیان، بوست نمی کنند، حتی نگاهت هم نمی کنند! ... ولی ممکنه یه موقعی هم بدون اینکه انتظارش رو داشته باشی، بپرن بغلت و تو رو ببوسن و بی مقدمه از عشق لبریزت کنند!

 

Kid

 

دیدی وقتی می خوابن، معصومیتشون به اوج می رسه؟! ... اونقدر که دوست داری بشینی و ساعتها نگاهشون کنی! ... چنان عمیق نفس می کشند، انگار که می خوان همهء هوا رو برای کنجکاویهای فرداشون جمع کنند!

وقتی اشتیاقشون رو برای فوت کردن شمع تولدشون میبینم، دلم میسوزه! ... طفلکها نمی دونند که با فوت کردنِ هرکدوم از این شمعها، چقدر از کودکیشون فاصله می گیرن و دور میشن! ...

 وای خدا!

باور نمی کنم که من هم یه روزی بی خیال میدویدم و بازی می کردم یا خواب سفید برفی وهفت کوتوله رو می دیدم!!

باور نمی کنم که یه روزی به جای رودخانه، " روخدونه" می گفتم و بقیه رو از حرف زدنهام می خندوندم!

چرا خاله بازیها و دوچرخه بازیهای عصرهای تابستون یادم نمیاد؟! ... چرا هادی و هدی، پسر شجاع و خانوم کوچولو یادم نمیاد؟!

خدایا ...

چند تا از این لایه های زنگار گرفتهء دلم رو باید کنار بزنم تا باز برسم به کودکیم؟! ... تا دیگه حسرت نخورم، غصّه نخورم؟! ... تا دیگه بی دغدغه،بدون اینکه فکر فردا باشم، توی کوچه باغهای معصومیتم بدوم و هوا رو توی وجودم جریان بدم؟! .. تا دیگه شبها راحت خوابم ببره و تا صبح کابوس فردا رو نبینم؟! ... تا دیگه برای یکبار هم که شده از ته دل بخندم؟! ... تا دیگه رها بشم از اشکهایی که دیگه خشک شدند و چند ساله که نریختم؟!

تا تنها تو رو صدا بزنم؟! ...

 

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 8 تیر1385 | موضوع:
بالا