تبليغاتX
بادبزن دلم
برای خوشبخت زیستن باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.
عشقم ... 

به نام عشق

 

تک و تنها ، توی خیابون ! ... توی این ترافیک سـرسام آورآدمها ، باز به یاد بادبزن دلم میافتم!!

خیلی وقته که ازش خبر ندارم ...

یادش بخیر! ... اون دفترچه و اون قلم! ... اون خونهء آب و جارو شده و دوستانی که تنهام نمی گذاشتند ...

خسته شدم از این تنهایی! ... احساس رخوت می کنم !!

این سکوت درونم پس کِی می خواد شکسته بشه؟!!

ماشین پشتی برام نور بالا میندازه ! ... نورش رو احساس نمی کنم ... عمرش به کوتاهی شعلهء یه کبریته که تو تاریکخونهء  ذهنم سوسو میزنه !!

صدای زنگ موبایل من رو از عمقم به سطح میرسونه!... یک خانم داره در مورد آگهی پریروز ازم سوال میکنه: " خانم شما سفارش هم قبول می کنین!" ... ازش خواهش می کنم بیاد و کارهام رو از نزدیک ببینه ... و گوشی رو قطع می کنم ...

باز به یاد خودم میافتم !! ... دیروز با این دفترچه و قلم و این صفحهء مجازی و دوستانش ، آرزوهام رو تصویر می کردم ! ... امروز اما دیگه قلم رو کنار گذاشتم و با قلمو و رنگها افتادم به جون در و دیوار خونه و ظرف تلقی شکلات آیدین و فرشته های کوچولوی گچی و قوری سفال ...

وقتی با رنگ ولعاب آرزوها وخیالاتم رو نقش میزنم ! ...وقتی تموم میشه!... وقتی به آرزوهای رنگ شده ام ، نگاه میکنم ! ... خوشم میاد ...

یعنی اینها رو خودم درست کردم؟!! ... خداجونم ! حالا با این آرزوها چی کار کنم؟! به چه کسی باید تقدیمشون کنم؟!! به کی باید هدیه کنم؟!!

یادمه هوس کرده بودم با قالیچهء معراج برم فضا !! ... امـا تازگیها پناه بردم به زیر زمین خونه! ... چه فرقی میکنه؟!! چه توی فضا ، چه زیر زمین ؟!! دارم از کی فرار می کنم؟!!

میرسم خونه و سریع میرم زیرزمین ...

پشت میز ، روی اون چهارپایه میشینم و همینجور که با قلم ضربه میزنم به گلدون ، به دونه های برف که آروم آروم روی زمین فرود می آیند ، خیره میشم!! ... به متانتشون غبطه می خورم ! ...اونها رو تحسین میکنم، چون  با اینکه از بالا به پائین می آیند ، ولی صلابتشون رو حفظ می کنند!!

 

       یکی از کارهای به نام زیر خاکی مسی

 

غروب نزدیکه! ... گرگ و میش هوا و هوهوی شوفاژخونه ، من رو دچار توهم می کنه!! ... این هوای تاریک و اصوات دلخراش ، اذیتم می کنند! ... میترسم ...

شروع می کنم به زمزمه کردن یک ترانه ! ... اینجوری کمی هم از این توهم و تنهایی بیرون میام :

 

 

عشق من مثل یه کوهه

تو ببین چه با شکوهه

 

یه کم تینر میریزم توی رنگ و باز قلمو رو برمیدارم ...

 

عشق تو مثل سرابه

عمر کوتاه یه خوابه

 

باز به یاد بادبزنم میافتم! ... چقدر دوست داشتم یک روز عشق رو توی این صفحه ، تعریف کنم!! ... آخه همیشه با اسم اون اینجا شروع کردم ...

یک عشق زیبا ... یک عشق مملو از جلال و جبروت ... یک عشق مثل کوه !! ... استوار و همیشگی ...!

ولی نشد ... چرا؟!!

آخ !!! باز اکلیل زیاد ریختم توی این روغن جلای وامونده !!

با خودم فکر می کنم چه جوری میشه عشق رو توی این تابلو بگنجونم؟!! ... سعی می کنم رنگها رو درست انتخاب کنم تا بتونم منظورم رو بهتر به بیننده القاء کنم!

2-3 ساعت کارم طول میکشه ! ... قلمو رو زمین میذارم و با هیجان به عشقم نگاه می کنم!!

یعنی مشتری یادش میمونه که از عشق من خوب مراقبت کنه؟!!....

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه 23 دی1385 | موضوع:
بالا