تبليغاتX
بادبزن دلم
برای خوشبخت زیستن باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.
خودم ! 

به نام عشق

 

بعضي وقتها كه دلم شور ميزنه ... احساس مي كنم كه يه چيزي رو يه جايي جا گذاشتم و گمش كردم ...

انگار كه چيزي ازم كم شده باشه ! ... يه جور حس دلتنگي براي ...

وقتي مرور مي كنم ، تازه متوجه ميشم كه چقدر دلم براي خودم تنگ شده ! ... چقدر از خودم بيخبر بودم ! ... چند وقته كه سراغش رو نگرفتم؟!!

بيقرار ميشم و ميرم دنبالش ... تمامي وجودم رو ميگردم ! ... اندروني ، بيروني ، سرداب و ...

تا بالاخره توي پستو پيداش مي كنم ...

 

              alone

 

يه گوشه چمباتمه زده و زانوهاش رو بغل كرده ! ... معلومه كه خيلي وقته اون گوشه منتظر نشسته و چشم دوخته تا من يادش بيافتم و سراغي ازش بگيرم ...

موهاي ژوليده و نامرتبش ، دورش ريخته و  بغض خاك گرفتهء گلوش هنوز نشكسته و به اميد يك تلنگره تا ...

الماسهاي بارون حلقهء چشمهاش رو طواف مي كنند ولي جرأت پائين آمدن ندارند ...

لبهاي ترك خوردهء رو به پائينش دغدغهء باز شدن دارند و زبانش مجالي مي خواد براي چرخيدن و گفتن از سالهاي طولاني تنهايي و بي كسي !!

امّـا نيازي به گفتن نيست ! ... خط نگاهش تيريست كه به وجودم مي خوره و تمامم رو آتيش ميزنه !

الهي بميرم براي خودم ...

اون روزي كه داد زدم سرش و بيخيال از كنارش گذشتم ... اون روزي كه براي هميشه خزيد توي اين پستو و روزهء سكوت گرفت ... اون روز ، يك دختر شاداب و سرحال بود و هنوز خنده از لبهاش نيافتاده بود و شيطنتهاش ، آدم رو به وجد ميآورد ...

يادش بخير ...

اون روزا با حرف زدنهاش دل مي برد و هر روز با مداد رنگي ، آرزوهاش رو نقاشي مي كرد !

نقاشيهاش هميشه بوي ياس ميداد و رنگها چه خالصانه در كنار هم به صفا نشسته بودند ...

درياي خوشبختيش بيكران بود و ساحل انتظارش چشم به راه موجهاي اميد ! ... تا از اونها جون بگيره و نفسي تازه كنه ...

آسمونهاش هميشه آبي بودند و چمنهاش هميشه سبز ...

هنوز خوب يادمه كه خورشيد هيچوقت حضورش رو از آسمون تابلوهاش دريغ نكرد ! ... ولي من چي؟!!

چي شد كه فراموشش كردم ؟!

چرا هيچوقت ازش نپرسيدم  " تو چي دوست داري؟ " ، " تو چي دلت ميخواد ؟ " ؟!

چرا هيچوقت نخواستم بدونم كه آرزوهاش چي هستند ؟! چه شكليند ؟! يا چه بو و مزّه اي دارند ؟!

چرا خودم رو گم كردم ؟! ...

دلم براي خودم ميسوزه ...

بيچاره نميدونه  كه الآن كجاي دنيا قرار داره ؟! ... وظيفه اش چيه ؟! ...يا بايد چي كار كنه ؟!

واي خدايا ! ... من با خودم چه كردم ؟!

زانو ميزنم جلوش و ازش تمنـّا مي كنم تا باهام حرف بزنه ... تا بگه اون چيزهايي رو كه مدتهاست سر زبونش موندند ...

گريه ام ميگيره و به التماس ميافتم ... امـّا او ...

غبطه مي خورم به استقامتش در سكوت كردن ...

بيچاره من ...

بيچاره خودم !

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه 11 شهریور1385 | موضوع:
بالا