بادبزن دلم |
برای خوشبخت زیستن باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.
|
|
بلاگ من
![]() می توانیم مرکز تندباد حادثه ها باشیم ...
در آنجاست که هیچ بحرانی ما را از پای در نخواهد آورد .... هیچ طوفانی نیست که خود را تخریب کند . در طوفان عشق, پیچیدن زیباست . من غلام قمرم,غیر از قمر هیچ مگو پیش من سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو,جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر,هیچ مگو منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
دوستان من
آمار وبلاگ
اونایی که الآن مهمون خونه’ دلم هستند:
تعداد کسانی که مهمون خونه’ خودشون بودند: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
هوس !
به نام عشق تصمیم گرفتم که درِ گوشهام رو ببندم و دیگه اجازه ندم تا هیچ فکری، تخیّلاتم رو به بازی بگیره! هوس کردم که این مغز بیچاره رو ببرمش مرخصی ... طفلکی دِق کرد از بس که فکر کرد ... هوس کردم برم شمال ... که یک صبح نم زدهء پائیزی، توی جاده ای که رو به جنگله و جیرجیرکها سعی میکنند تا گلوی سکوت رو فشار بدهند تا بلکه جلوی نفس کشیدنش رو بگیرند، دستهام رو توی جیبم بکنم و بی خیال توی جادهء خدا قدم بزنم و شاهکارهاش رو بشمرم !! ...
که آفرین و احسنت بگم به اینهمه ابتکار و خلاقیتش ... که هرکدوم از این شاهکارهاش در نوع خودش واقعاً شاهکاریه! هوس کردم برم فضا! ... تا خالی از همه چیز بشم و کمی بی وزنی رو احساس کنم ... هوس کردم تا یک دعوتنامه برای خدا بفرستم و ازش بخوام، هرچی که دستش هست به اندازهء این دل کوچیک من بذاره زمین و بیاد پیشم ...! تصمیم گرفتم تا ازش خواهش کنم که اونهمه عظمت و بزرگیش رو توی کالبد یک پیرمرد مهربون جا کنه و یک لباس سفید بپوشه و به خودش عطر بهشت بزنه ! میدونم وقتی خدا رو ببینم، دیگه ذرّه ای تحمل ندارم ... میپرم توی بغلش و های های گریه می کنم... آخ که چه بوی بهشتی میده این نازنینِ دوست داشتنی ! هوس کردم که خدا بشینه روبروی من و من براش حرف بزنم ... او هم فقط سکوت کنه ... فقط !! حالا از کجا بگم؟! ... از کدوم آرزو شروع کنم ؟! ... همش از این میترسم که دستپاچه بشم ... هوس کردم که خدا آروم نگاهم کنه و من جواب سوالهایم رو توی چشمهای او پیدا کنم ! هوس کردم که سرم رو بذارم رو پاهاش و او دست بکشه روی موهام و بهم بگه که هنوز دوستم داره ... که با همه ء حقارتم، هنوز کمکم می کنه ! هوس کردم که توی نورانیّت خدا غرق بشم ... تا شاید این افتخار نصیبم بشه که جزئی از خودش بشم ... تصمیم گرفتم که سوار قالیچهء معراج بشم و برم توی آسمونها ... تا از اون بالا، کوچیکی ِ خودم و آرزوهام رو به نظاره بشینم ! تصمیم گرفتم تا قبل از سفر، عشق و صبر و استقامتِ پدر و مادرم رو براشون به ارث بذارم ... که خاطراتم رو یادگاری بین دوستانم و اونهایی که دوستشون دارم تقسیم کنم ... چون دیگه مطمئنم دوباره هوس نمی کنم که برگردم زمین ... |+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 27 مهر1385 | موضوع: |
|
|